هه هه ...
شاید شما هم جزو افرادى هستید كه در دوران تحصیل درس هندسه برایتان هیچ جذابیتى نداشته و احتمالاً از شنیدن نام آن بیزارید ولى چند لحظه این موضوع را فراموش كنید. بعد ساده ترین اشكال هندسى را به خاطر بیاورید؛ مربع، مستطیل، مثلث، دایره و منحنى. سپس خیلى سریع و بدون اینكه زیاد به مغزتان فشار بیاورید شكلى را انتخاب كنید كه بیشتر از همه مى پسندید. در حقیقت یك تست روانشناسى پیش روى شما قرار دارد كه با توجه به انتخابتان بسرعت نشان مى دهد شما در زندگى چه جور آدمى هستید و در چه مشاغلی احتمال موفقیتتان بیشتر است!
مربع
افرادى كه شكل مربع را انتخاب مى كنند كسانى هستند كه در یك محیط پایدار
بیشترین احساس آرامش را دارند و مسیر كارهایشان كاملاً واضح است. چنین
اشخاصى محافظه كارند و دوست دارند همه چیز مرتب و منظم باشد. وظیفه شناس
هستند و اگر كارى را به آنها محول كنید آنقدر روى آن وقت مى گذارند تا تمام
شود، حتى اگر كارى تكرارى و طاقت فرسا باشد و مجبور شدند به تنهایى آن را
انجام دهند.
مستطیل
اصولگرایى مشخصه بارز این افراد است. آنها نیز نظم و ترتیب را دوست دارند
ولى آن را بیشتر از طریق سازماندهى هاى دقیق اجرا مى كنند. این امر سبب
مى شود كه راه هاى مناسبى را انتخاب و همه قواعد و مقررات را بررسى كنند.
اگر وظیفه اى را به این اشخاص محول كنید ابتدا آن را به خوبى سازماندهى
مى كنند تا اطمینان یابند که به طور اصولی اجرا خواهد شد.
مثلث
اشخاصى كه شكل مثلث را انتخاب مى كنند هدف گرا هستند. آنها از برنامه ریزى
قبل از انجام كارها لذت مى برند و به طرح موضوعات و برنامه هاى بزرگ و بلند
مدت تمایل نشان مى دهند، اما ممكن است جزئیات را فراموش كنند. اگر كارى را
بر عهده آنها بگذارید ابتدا هدفى را براى آن تعیین و سپس با برنامه ریزى
کار را آغاز می کنند.
دایره
چنین افرادى اجتماعى و خوش صحبت هستند، هیچ لحن خشنى ندارند و امور را
به وسیله صحبت كردن درباره آنها تحت كنترل خود در مى آورند. ارتباطات اولین
اولویت آنها در زندگى است. مطمئن باشید كه اگر وظیفه اى به آنها محول شود
آنقدر درباره آن صحبت مى كنند تا هماهنگى لازم ایجاد شود.
منحنى
خلاقیت در این قبیل افراد موج مى زند و اغلب اوقات كارهاى جدید و متفاویت
را ارائه مى دهند. نظم و ترتیب برایشان كسالت آور است و اگر تكلیف را براى
آنها در نظر بگیرید ایده هاى خوب و مشخصى را براى آنها ابداع می کنند.
به
طور كلى افرادى كه سه شكل اول یعنى مربع، مستطیل و مثلث را انتخاب مى كنند
در جهت مسیر ویژه در حركت هستند و كارها را به طور منطقى و اصولى انجام
مى دهند ولى ممكن است خلاقیت كمى داشته باشند.
اما گزینش دایره و منحنى نشان دهنده خلاقیت و برون گرایى است. چنین افرادى
به موقعیت هاى جدید و سایر افراد دسترسی پیدا می کنند اما چندان اصول گرا و
قابل اعتماد نیستند.
كاربرد تست
این تست براى ارزیابى افراد نسبت به موقعیت شغلى شان كاربرد دارد و یا به منظور پى بردن به این نكته كه اشخاص مختلف تا چه حد مى تواند با هم كار كنند. اگر شما بشدت علاقه مندید كه یك كار خاص و اصولى را انجام دهید یك فرد مربع دوست میتواند همكار خوبى برایتان باشد. همچنین اینگونه افراد براى كار در دوایر حسابرسى هم كاملاً مناسبند. اگر كارها نیاز به سازماندهى گروهى داشته باشد مثلث دوستان در پیشبرد فعالیت ها موفق خواهند بود. این افراد مى توانند مجرى خوبى باشند چون اهداف را مشخص و اطمینان مى یابند كه دستیابى به آنها ممكن است. براى هر نوع ارتباطات حضورى افرادى كه دایره را انتخاب مى كنند، بهترین هستند. آنها مى توانند یك كارمند خوب، مسؤول پذیرش یا فردى باشند كه به مشتریان خود خدمات مناسبى را ارائه مى دهند. بالاخره افرادى كه شكل مورد علاقه شان منحنى است همیشه ایده هاى تازه دارند و به طور مثال براى كار در شركت هاى تبلیغاتى مناسبند
تاثیرات وضعیت تاهل بر سلامتی
تجزیه و تحلیل اینکه آیا ازدواج بهطور مستقیم بر سلامتی تاثیر میگذارد یا خیر، نتایج مختلفی در بر داشته است.
مقایسات انجام شده بین مردان متاهل و مردانی که هیچگاه ازدواج نکردهاند
نشان میدهد با اینکه گروه اول بهطور کلی سالمتر هستند، اما نمیتوان
این را فقط بهخاطر تاثیرات محافظتی و ایمنی ازدواج دانست.
گزارشات دریافتی از وضعیت سلامت مردان نشان میدهد که ازدواج برای بار اول
هیچ فایده قابلتوجهی نداشته است. مقایسات انجام شده بین متاهلان سن بالاتر
و مردان طلاقگرفته اشاره بر این دارد که سطح سلامتی نسبی مردان گروه دوم
با بالارفتن سن به طور قابل توجهی نزول میکند. وقتی این مردان مطلقه به سن
۵۰ میرسند، باید انتظار داشته باشند که وضعیت سلامتیشان بسیار زودتر از
افراد متاهل به خطر بیفتد. برای این گروه از افراد، ازدواج مجدد بسیار
پرفایده خواهد بود و سطح سلامتی آنها نیز بهخوبی متاهلان خواهد رسید.
تاثیرات تاکهل بر مرگ و میر
با بالارفتن سن در مردان، وضعیت سلامتی رو به زوال رفته و احتمال مرگ
بالاتر میرود. درصد مرگ و میر مردان متاهل در سنین ۵۰ تا ۶۰ و ۷۰ بسیار
کمتر از مردان مجرد است. این مرگ و میر در مردان مطلقه با ضعف وضعیت
سلامتیشان توجیه میشود. تحقیقات نشان میدهد که قسمتی از فواید ازدواج از
همزیستی با شریک زندگی یا افراد دیگر میباشد. آن مردانی که هیچگاه ازدواج
نکردهاند، ترجیح میدهند که تنها زندگی کنند و از فواید زندگی جمعی و
ارتباطات اجتماعی بینصیب میمانند.
خلاصه و نتیجهگیری
ارتباط بین ازدواج و طول عمر بسیار پیچیدهتر از آن است که معمولا تصور
میشود. آشکار است که نمیتوان طول عمر بیشتر مردان متاهل را فقط با خاصیت
حفاظتی و ایمنیبخشی در مقابل بیماریها یا انتخاب ازدواج به خاطر بهبود
سلامتی دانست. آنچه یافتههای این تحقیقات برای بار اول به اثبات رساند
این بود که وضعیت سلامت مردان روی انتخابهای ازدواج تاثیرگذار است، اما نه
در آن حالت که نظریه انتخاب مثبت را تایید کند. از آنجا که سلامتی بالا
فرد را برای ازدواج سست میکند و بیماری و ضعف سلامت فرد را به ازدواج
ترغیب میکند، ارتباط بین ازدواج و سلامتی را میتوان در عادتها و
اولویتهای شخصی مشاهده کرد که باعث ارتقای ازدواج و سلامتی میشوند.
علاوه بر این، شواهد نشان میدهند با اینکه وضعیت تاهل بر مرگ و میر
تاثیرگذار است عوامل تعیینکننده این تاثیر همیشه مشخص نیستند. مردانی که
در سنین پیری مطلقه شدهاند این مساله باعث شده که سلامتی کمتر و عمر
کوتاهتری داشته باشند. آن مردانی که هیچوقت ازدواج نکردهاند با اینکه
وضعیت سلامتیشان با افراد متاهل تفاوتی نمیکند، اما عمر کوتاهتری نسبت
به آنها دارند. بنابراین در حالی که سلامت مردان متاهل میتواند توجیهی
برای طول عمر بیشتر آنها باشد، اما هنوز نیاز به تحقیقات بیشتری است.
افتاده بود آن روبرو، کنار میز ، زیر صندلی . نشسته بودم و خیره خیره نگاهش می کردم . کف آشپزخانه خیس بود و قرمز . آری خودش بود ، یک تکّه از من ، بخشی از تنی که مرا احاطه کرده است از من کم شده بود و آن زیر جاخوش کرده بود ، کم بود اما باز هم از من بود . دردم آمده بود اما دردش نیامده بود تنها کنده شده بود و رهایی برایش معنا یافته بود .
یادم می آید کلاس چهارم یا پنجم دبستان که بودم معلمی داشتیم . ریاضیات را با وسواس و دقت درس می داد و مراقب بود تا شاگردانش در یادگیری هر آنچه تعلیم می دهد امانت دار باشند و معلومات را خوب حفظ کنند ، آن روز ها نمی فهمیدم ریاضیات فهمیدنی است نه حفظ کردنی ، برای همین خانم هر چه می پرسید حفظ بودم اما بلد نبودم .
یک روز گفت : ضرب هر عددی در صفر ، مساوی صفر است . پای تخته بودم و قرار بود تا تمرینی را که نوشته بود را حل کنم :
؟ = ۰* {۵۰ ـ (۲۷+۸۹)}
شروع کردم به حساب کردن که خانم گفت:" برو بشین "
گفتم: "چرا خانم ؟ ما که هنوز ننوشتیم ."
بغل دستی ام که آمد ، تنها نوشت : صفر .
خانم گفت :" آفرین ، درسته . دیدین بچه ها حساب نمی خواد ، وقتی صفر مطرح باشه ، چیزی را نمی خواد حساب کنید ، جمع یا تفریق وقتی معنا پیدا میکنه که مقداری در کار باشد اما وقتی پای صفر در میان باشه ؛ حسابی در کار نیست ."
نشسته ام اینجا ، کنار تکه ای از خودم که زمین را قرمز کرده .
نشسته ام و دانه دانه سنگ فرش ها را با هم جمع می زنم ، تعداد آنهایی که رویشان را فرش پوشانده از سایرین کسر می کنم و تعداد هر ردیف سنگ را بر طول ضرب می کنم و به نسبت سالن پذیرایی تقسیم می کنم . عددی که به دست می آید ضرب در تعداد رژه هایم در خانه می کنم و و در نهایت آن را در تعداد روزهایی که به یادم بودی ضرب می کنم .حساب لازم نداشت، پاسخش صفر بود و تکه ی بریده .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد…
مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند,ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,ولی مهربان باش
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت,ولی موفق باش.
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند,ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند,ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند , ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند.ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان “تو و خداوند” است نه میان تو و مردم
دکتر علی شریعتی
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه انی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کازمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم و الله ما راینا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین حتی یذوق منه کاسا من الکرامه
شعری از نرگس کاظمی زاده:
مانند عصر جمعه ای دلگیر بر گونه هایم اشک میپاشی
دق میکنی از غم اگر یک روز من جای تو,تو جای من باشی
جرجر صدای گریه ی ابر است …دارم برایت قصه میخوانم
گنجشگکم که خیس شد ناگاه اُفتاد توی حوض نقاشی
تنها و خسته شکوه خواهم کرد پیش خدا از چشم های تو
ان چشم های ابی روشن با طرحی از فیروزه ی کاشی
چشمان تو دریا ی طوفانی است … من قایقی سر گشته در دریا
با یک نگاه آشفته خواهد شد , این عاشق بیچاره ی ناشی
لیلی منم وقتی تو مجنونی ..شیرین منم وقتی تو فرهادی
لیلی و شیرین نه .. ببین اصلا .. من رابعه وقتی تو بکتاشی
هر روز با یک زخم کاری تر … هر روز با یک درد می آیی
دق میکنی از غم اگر یک روز من جای تو,تو جای من باشی
از روز های اخر ابان شروع شد
//بایک قرار توی خیابان شروع شد
// دلشوره داشتیم ولی ماجرای ما
//با بوسه ای نجیب و شتابان شروع شد
//یک سو من و صدای تو یک سو تو و غزل
//پیچیده بود قصه و اسان شروع شد
//اغوش گرم جیب تو بود و دو دست سرد
//چتری نداشتیم که باران شروع شد
//در عمق چشم های تو افسوس بود و درد
// سرما به مغز استتخوانم نفوذ کرد
//انگار من نبود م وتنها دلم نشست
// شب را غزل شنید و کنار تو روز کرد
//دیدار ما نه خاص نه تاز نه منحصر
//تکرار یک سناریوی روزمره بود
//درگیر حس مبهم چشم تو شد دلم
//این شد که طبع گیچ من این شعر را سرود
//قبل از تو حال و روز من اینقدر بد نبود
//طبع من عاشقانه سرودن بلد نبود
//با یک نگاه در سرم افتاد عاشقی
//حالم بد است خانه ات اباد عاشقی
//حالم بدست مانده انگار زیر تیغ
//این بود ماجرای من و عاشقی رفیق
// یک روز عصر ساعت شش که هوا گرفت
//این قدر ساده عشق سراغ مرا گرفت
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید…داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده…!
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان…دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند… اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است…در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود.
ولی مشکل این نبود ! چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند…
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!! قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از …اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد…!
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند………………………………………………..

ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ – ۱۹سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شدهاست. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریهپرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهمترین داستان نویسهای ایتالیا در قرن بیستم بدانند.








میتونم میتونم تو لختی زمستونا واسه تو واسه تو بهارو نقاشی کنم
گلدونا گلدونای خالی و خشک تو رو بشینم بشینم با اشکام آبپاشی کنم
تن تک درخت پیره عاشقی رخت باغستونو اندازه کنم
نقش دریا واسه ماهی های تو کهنه های دلتو تازه کنم
میتونی میتونی بگیری دلتنگی مونو لحظه ای شاعر شعر من باشی
نذاری پرنده ی آبی عشق باز بمیره توی حوض نقاشی
میتونی میتونی بگیری دلتنگی مونو لحظه ای شاعر شعر من باشی
نذاری پرنده ی آبی عشق باز بمیره توی حوض نقاشی
میتونیم میتونیم سفره ی دلگیره غمو بی ریا بین همه باز کنیم
دل اگه دل اگه پر زغم و بغض و گلست بی صدا گریه رو آغاز کنیم
بی صدا گریه رو آغاز کنیم
میتونیم ندیده ها هرچی که هست هر چی که هست ببینیم تو هوای همدیگه همدیگه
بخدا قشنگترین لحظه ی عمر لحظه ی عمر لحظه ی شیرین دل بستگیه بستگیه
میتونی میتونی بگیری دلتنگی مونو لحظه ای شاعر شعر من باشی
نذاری پرنده ی آبی عشق باز بمیره توی حوض نقاشی
میتونم میتونم تو لختی زمستونا واسه تو واسه تو بهارو نقاشی کنم
گلدونا گلدونای خالی و خشک تو رو بشینم بشینم با اشکام آبپاشی کنم
تن تک درخت پیره عاشقی رخت باغستونو اندازه کنم
نقش دریا واسه ماهی های تو کهنه های دلتو تازه کنم
میتونی میتونی بگیری دلتنگی مونو لحظه ای شاعر شعر من باشی
نذاری پرنده ی آبی عشق باز بمیره توی حوض نقاشی
میتونی میتونی بگیری دلتنگی مونو لحظه ای شاعر شعر من باشی
نذاری پرنده ی آبی عشق باز بمیره توی حوض نقاشی